سلام
با كلي تاخير باز در خدمتتونم
اولا دوستاني كه علاقه مند هستند كليپ يكي از شعر خواني هاي بسيار قديمي بنده رو تماشا كنند جهت دانلود لطفاً اینجا كليك كنند
و دوم اينكه
مصاحبه با بنده توسط نشريه كتاب هفته صورت گرفته كه آدرس (لينك) و پي دي افش رو هم اينجا تقديمتون ميكنم جهت دانلود اینجا كليك كنيد.
و سوم اينكه
جناب آقاي استاد اكبر اكسير پدر شعر فرانوي ايران مناعت طبع فرمودند و از سر لطف و بزرگي معرفي و نقدي براي مجموعه سيب تجلي در روزنامه اطلاعات شماره 25093 مورخه سه شنبه 11 مرداد 90 نوشته اند كه لينك( اینجا کلیک کنید) و متنش را تقديم حضورتون ميكنم كه البته با عنايت استاد بزرگم جناب آقاي حبيب حسن نژاد بازتابش تو چند سايت و يك نشريه بين المللي به نام ياپراق منتشر شده است
|
تاريخ خبر: سه شنبه 11 مرداد 1390 -یکم رمضان 1432 -2 آگوست 2011 - شماره 25093 معرفي مجموعه «مثنوي سيب تجلّي»/وحيد حياتلو/نشر كشمر/1389 ((لال كن اين حنجره را لال كن!)) اكبر اكسير |
|
|
و اما شعر كه عاجزانه خواهش مي كنم نقد كنيد
غزل 32 (شايد اين صندلي و ميز تو را مي فهمد)
متن اين شعر غم انگيز تو را مي فهمد
عابري آخر پائيز تو را مي فهمد
تو نه قا تل ، و نه مقتول ،ولي فهميدم !
كه چرا خنجر چنگيز تو را مي فهمد
رفتنت فاجعه اي بود كه من مي دانم
عمق اين فاجعه هم نيز تو را مي فهمد
دائماً كار تو اين است ، فقط بنشيني
شايد اين صندلي و ميز تو را مي فهمد
آنقَدَر روسريت از تو گريزان شده كه !
چشم بي حوصله و هيز تو را مي فهمد
سمت سيگار نرفتي ، بجز آن وقتي كه...
بيتي از صائب تبريز تو را مي فهمد
خانه و صندلي و ميز و حتي گلدان
((غير از احساس تو هر چيز مرا مي فهمد))
سلام
نگاهت طعم ِ ...!
دو باره با چند خبر و شعر درخدمتتونم
1-((نمایشگاه کتاب))
امسال حتما در نمایشگاه کتاب همراه با دستان شاعر خود حضور خواهم داشت
امید وارم همه دوستان شاعرم رو که تو فضای مجازی نت دارم از نزدیک ملاقات کنم
نمیدونم کتابم تو کدوم غرفه ها خواهد بود ولی فکر میکنم تو غرفه کاشمر ، سخن گستر و فصل پنجم باشه !
امسال از همشهریام آقایان حبیب حسن نزاد ، شهرام میرزایی ، محمد ارثی زاد ، محمد نوروزی و خانم حسن زاده با کتاباشون در نمایشگاه حضور خواهند داشت و البته بقیه بچه های گل انجمنمون(محمد سوداگر ،امیر نقیلو بهرام خلیلی ، مهدی اصغری ، سعید باقر زاده ووو ...
2-نقد و معرفی مجموعه مثنوی سیب تجلی در شماره 25016 روزنامه اطلاعات بخش ادب و هنرروز سه شنبه تاریخ 06/02/1390
که متنش رو همینجا میتونید بخونید .(البته عکس کتابم گنده اون وسط انداخته بودن)
«روی نگاهِ مثنوی»
نگاه و نقدی بر مجموعه شعر"سیب تجلی" سرودهی وحید حیاتلو
شیوا فرازمند 22/1/1390
"سیب تجلی" مجموعه مثنویی است از شاعر جوان وحید حیاتلو...
این مجموعه شعر در80 صفحه و توسط انتشارات کاشمر در سال 1389 به چاپ رسیدهاست.این مجموعه شامل 19 مثنویست و در این اشعار، تلاش شاعر برای برقراری ارتباط مخاطب با شعرها تا حدی موفق بودهاست.
زبان شعرها بهروز و قابل قبول است و ازآنجا که مثنوی هنوز مانند غزل در زبان، پیشرو نبودهاست میتوان این مجموعه را از نظر زبانی مجموعهی موفقی دانست.هرچند در برخی شعرهای این مجموعه نمایش زبانی کهن را گاه میبینیم.
مهمترین نشانهی مثنوی آن است که هر بیت دارای قافیهی جداگانه باشد و از نظر محتوایی برخی معتقد به استقلال ابیات و برخی معتقد به روایت عمودی در آن هستند.درواقع به خاطر جدا بودن قوافی ابیات از هم ، مثنوی راحتترین قالب برای بیان قصهها ، داستانهای عاشقانه و حماسههاست.اما برخی اشعار غنایی بدون روایت و بدون بیان داستان هم میتواند به راحتی در قالب مثنوی بیان شود که امروزه ما باچنین مثنویهایی بیشتر مواجه میشویم.
در "سیب تجلی" هم نمونههای شعری اینگونه وجود دارند و البته مخاطب امروزی چنین مثنویهایی را پذیرفتهاند و میپسندند.
...
تو درون آینه قد میکشی
دور من خطی مردد میکشی
با نگاهت رعشه بر تن میزنی
بیتعمد زخمه بر من میزنی
...
خون ستاره/ص11
در این مجموعه در برخی قسمتها دو یا سه مثنوی پشت سر هم قرار گرفتهاند که هم وزن و در یک بازهی عاطفی و احساسی هستند که بهتر میبود با فاصله قرارمیگرفتند .از آنجا که ابیات، مستقل هستند و خطی روایی را دنبال نمیکنند ضرورت جدا شدن این دو یا چند شعر اصلا احساس نمیشود.انگار که اگر اسم را برداریم شعر بعدی ادامهی شعر قبلی میشود.
در این مجموعه تشبیهات و استعارات خوبی وجود دارند که گاه بدیع و بکر هستند و گاه در جایگاهی بدیع قرار گرفتهاند."جاده را تنپوش رفتن میکنی" یا "کسی گلبرگ رویا را نمیچید" و موارد خوب دیگر که در اکثر شعرهای این مجموعه وجود دارند...صنایع لفظی اندکی در کارها وجود دارد اما صنایع معنوی تا حدودی در اشعار دیده میشود.
علیرغم وجود بسیاری از استعارات و تشبیهات موفق، در برخی شعرها یک یا دومورد ضعف ساختاری و گاه تالیفی را شاهدیم.مثلا بیت " واژهای در حیرتت گل میدهد/یک ترانه هدیه بلبل میدهد" در مثنوی دوم به دلیل حذف "به" دارای معنایی نا مشخص شده و این حذف به ضرر بیت بودهاست.همچنین در بیت "من زسینهم خون غیرت میچکد/از دهانم آب حیرت میچکد" در همان مثنوی ، آوردن ضمیر" من " به ضرورت وزنی بوده و از نظر معنایی به "من" نیازی نیست.
یا:
تنم تسخیر یک رویای واهی
و آهی می کشم از پشت آهی
به من چه...؟/ص26...ص28
که شاعر مدنظرش "آه پشت آه کشیدن" است که توالی و تکرار "آه کشیدن" را نشان میدهد اما در بیت فوق "آهی" به معنای یک آه ، است و تکرار را از معنا گرفته است.و چند مورد دیگر...
استفاده از قوافی بدیع در بسیاری از ابیات نشان دهندهی حضور ذهن خوب شاعر در استفاده از کلمات است. اما در تعداد کمی از قافیهها با اشکالاتی مواجه هستیم.قوافی صوتی در چند مورد اجرا شده که البته امروزه توسط برخی شاعران در بعضی از اشعار کلاسیک اتفاق میافتد...مانند:
تو شبیه شعری از متن خدا
یک فرو افتاده از بطن خدا
یک اتفاق شعری/ص57...ص58
لحظهای بشکن سکوت وهم را
بر طرف کن این غم بیرحم را
لفظ مجنون/ص14...ص 16
و اشکال کامل قافیه در:
شقایق بغض خود را هدیه میکرد
تمام حس خود را گریه میکرد
سجادههای خالی/ص44...ص45
و یکی دو مورد دیگر...
از نظر استفاده از صنایع بدیع و زیباسازی اشعار در این مجموعه به بیتهای موفقی میرسیم...معانی احساسی که بیشتر به صورت ذهنیست و مفاهیم عاطفی و سرشار از احساس در کل مجموعه وجود دارد.استفاده از ضربالمثلها و کنایات و تلمیحها خوب و قابل ارزش گذاری هستند...
وقت همآغوشی تیغ و رگم
آمده بالا زتو روی سگم
آن روی سگم/ص31...ص34
که گفتم عاشقم صدبار، نشنید
به در گفتم ولی دیوار، نشنید
به من چه...!؟/ص26...ص29
دگر یعقوب چشمم نا ندارد
ز مردن ذرهای پروا ندارد
یعقوب چشم/ص21...ص23
من از آیینهام دلگیرو شاکی
که میریزد به دستم آب پاکی
نازشستم...!/ص51...ص53
چند مورد نیز استفاده از بیان محاورهای در اشعاری که به زبان رسمی سروده شده دیده میشود که از اشکالات زبانی این مجموعه است."بزار عاشق شوم تا گر بگیرم/بسوزم ساعتی، بلکه بمیرم"... "تفال می زدم با صد تقلب/نبودی توی فالم تو، ولی خب!" از نمونههای چنین ایراداتی هستند.هرچند تعدادشان بسیار اندک است و به دو یا سه مورد دیگر محدود میشود.
از نظر مفهومی در اشعار این مجموعه احساسات دلتنگی، غربت، تنهایی و هجران دیده میشوند وشاعر در اکثر بیتها این احساسا ت را با بیان مستقیم و گاه کنایه و گاه به صورت گله و شکایت بیان کردهاست...توجه بر برخی مفاهیم عمومی هم در لابلای واگویهها دیده میشود.مثلا شعر" سرفههای خونی" و "جبههها..." و"سجادههای خالی..." و چند شعر دیگر...
وحید حیاتلو شاعر خوبیست و اگر هنوز میخواهد در حیطهی شعر کلاسیک قلم بزند باید به آن توجه بیشتری داشتهباشد و ساختار سازیهای موفقتری را ارائه بدهد...با آرزوی موفقیت روزافزون برای شاعر جوان ، وحید حیاتلو...
3- و شعر
یه سپید و چند تا دوبیتی تقریباً جدیدم رو تقدیمتون میکنم البته جهت نقد سختگیرانه و حرفه ای !
سپيد 1:
آن روز كه رو ي خط عابر پياده
با يك آمبولانس حرفم شد ،
او مرا زير گرفت !
و به بيمارستان رفتيم ،
و توجه من جلب شد به :
عكسي كه در آن خانم پرستار
اشاره كرده بود به لبهايش
به مانتو هاي سفيدي كه
زياد هم بلند و گشاد نبودند !!!
به دستي كه آقاي دكتر به بهانه معاينه .....!!
به افرادي كه براي چند نفس بيشتر، تن به آمپول و سِرم داده بودند !
و به خودم ...،
كه روي تخت بيمارستان سرد بودم .
............................................
1-
شنیده ام که چشم تو مدام کشته می دهد
میان چشم و پلک تو ! کدام کشته می دهد؟!
کشنده تر ز چشم تو ، ندیده ام به چشم خود !
بگو که مثل چشم تو جذام کشته می دهد؟!
2-
از ثانيه هاي رفته در خواب شما
تا هر غزلي كه گفته در باب شما
اين ماهي شاعر از نجابت عمريست !
خود را نسپرده دست قلاب شما
مدتي در رفتنم تأخير شد ...!
با سلام ،
ابتداً بابت غيبت طولاني كه داشتم از تمام دوستان عزيز شاعرم عذر خواهي مي كنم .
تو اين مدت اتفاقات زيادي برام حادث شد كه موجبات اين غيبت رو فراهم آورد از جمله پروسه چاپ كتابم كه منو درگير خودش كرده بود و امثالهم ....
ولي حالا خوشحالم كه تقريباً با دست پر اومدم ،
بالاخره مجموعه مثنوي سيب تجلي منتشر شد ، كه تقديمش مي كنم به تمام شما دوستاني كه تو اين مدت با نقد ها و نظرات سازنده تون منو تو چاپ اين كتاب ياري كرديد (البته لازم بذكره كه 3 يا 4 ماهي هست كه اين كتاب چاپ شده ولي با توجه به مشكلاتي كه داشتم الان فرصت به روز و اطلاع رسانيش رو پيدا كردم )
مجموعه مثنوي سيب تجلي با مجوز انتشارات كشمر (كاشمر) شامل 19 مثنوي كه مربوط به سالهاي گذشته ميشه و تقريباً از كارهاي قديمي ام بحساب مياد ، شما بزرگان براي تهيه اين مجموعه مي توانيد به آدرس هاي ذيل مراجعه كنيد:
- تهران: خيابان انقلاب ، بين 12 فروردين و فخررازي ، پاساژ فروزنده طبقه منفي 1 واحد يا پلاك 212 فروشگاه انجمن شاعران ايران 66970131-021 ، 09112431690
- شيراز :چهار راه زند، جنب شهر داري كتاب فروشي بين الملل 2241946-0711 ،2226161-0711
- شيراز : خيابان ، ملاصدرا ، جنب ساختمان زيارتي سماء ، طبقه زيرين فروشگاه سوني ، كتاب فروشي پارسه ، شعبه 2 خوارزمي 2350772 -0711
- رشت : خيابان مطهري ، رو به روي مسجد چهاربرادران ،جنب بريا رضا ، فروشگاه ترك اوغلان01313231922 ،09111353881
- اروميه: خيابان امام ، كوچه ارك ، كتاب فروشي واحدي 09141474789
- نيشابور :خيابان فردوسي شمالي ،روبه روي مخابرات سابق كتاب فروشي مهرورزان
2243403 -0551
- ماكو :روبه روي شهرداري ، كتاب فروشي شهريار 3225105 – 0462
- خوي :خیابان شهید صمد زاده کتابفروشی کریمخانی 0461 2445990
- چالدران : فلكه شهيد فهميده ، رو به روي بانك ملي ، كتاب فروشي انوري 09141609590
و يا با واريز نمودن هر جلدي 1800تومان به حساب ملي سيبا بشماره 0333839480005 بنام وحيد حياتلو بصورت تعداد يا جلدي اين مجموعه را تهيه نمايند .در صورت واريز يا سفارش كتاب با گذاشتن آدرس و مشخصات دقيق بصورت كامنت خصوصي در همين وبلاگ يا تماس با شماره هاي 09353902560 ، 09144628198 جهت هماهنگي ارسال كتاب ، اقدام نمائيد .
سپاس ....
سلام دو باره با یه مثنوی در خدمتتونم( ولی باید ببخشید که این مثنوی ها هیچ کدوم جدید نیستن)
به من چه....!؟
خیالم زخم تعبـــیر تو را داشــت
که فکر شومِ تسخیر تو را داشت
تداعی جاده را هاشــــور میــــزد
دلم از دوریِ تو شـــور میــــــزد
وشــــــورِ بــاورِ تلـــخ جدایــــی
خدایی داری اصلا تو خدایـــــی؟
تو که بر تیغ من رگ بسته بـــودی!
چرا بر چشم خود سگ بسته بودی؟
تَفَــــــأّل مـــی زدم با صـــد تقلّب
نبــــودی توی فالم تو،ولـی خب!
سرم پخت وُ ورَم کرد از خیالت
و فکرم مو در آورد از خیـــالت
دلم می خواهد از دل پـــر بــــگیرم
رَوَم تا زندگی از ســـر بــــگـیرم
به من چه لب به لب شیرینم از تو
بــــلی دیـوانه ام ،من اینــــم از تو
به من چه رنگ چشمان تو زیباست
حقیقت دارد این از ما که برماســت
مـــرا چه به چــــنین آشفتـــــه حالی
علی رغمی که می دانـم محــالـــــی
محــــالی وُ محـــــالی وُ محــــــالی
زدم آخــر به سیـــــمِ بـی خیـــالــی
ولــــش کن باور چشــــمان تَــر را
دلِ دیـــوانه ی از مــــن بَتـــــَر را
به ما چـــه دل پریشـــانِ تو بودست
چـــرا اصلا دل از آنِ تـــو بودست
تنم تـــــسخیرِیک روئیـای واهــــی
و آهی میکــــشم از پـــشتِ آهـــــی
به من چه سهم لب های تو قند است
ولم کن،عاشقی کیـلوئی چند اســـت
همیشه پُک به پُک مـــیسوزم از تو
و سوزد هر شب و هر روزم از تو
عجب حالِ غریبـــــی دارم امشــب
که قصد خود فریـــبــی دارم امشب
که گفتم عاشقم صـــد بار ،نشنیـــــد
به در گفتــــــم ولی دیوار نشنیــــــد
بــــزار عــــاشق شوم تا گُــر بگیرم
بسوزم ســـــاعتی ،بلکــــه بــــمیرم
بزاراحســــاسِ مــن اینــــگونه باشد
که اشک تو بـه روی گونــــه بـــاشد
دلــم از کـــُرّگی گـــو دُم نـــدارد
و ترس از حرف این مردم ندارد
کــه مـــن دستــی توانــا دارم امّا
همیشه کـــوتَه است از دارِ دنیـــا
حـقیقت اینــــکه بایــد من بمیــرم
چرا که وارث یک زخــمِ پیــــرم
من آنجا پشــت آن آیئنـــه مُـــردم
دقیقا لــــحظه ای که دل سپـــردم
بلی ،من مُرده ام ،یک جسم مُرده
بِجا مانده زِ من یک اســــمِ مُرده
یعقوب چشم
دلم محزون دردت شد و رفتی
مُجاب دست سردت شد و رفتی
تعجب مــــی کنم از این تلاقی
تدائی مان به یادت مانده باقی؟
نمیدانم که خاطر داری آن روز
تو رفتی و منو این درد جانسوز
نگفتی بی تو من اینجا غریبم
گرفتار تجلی های ســــیبم
نگفتی درد هــجران دارد این دل
که میگردد پی اَت منزل به منزل
تو گفتی گندم گیسو نــــــداری
دلی با درد من همسو نـــــداری
تو گفتی با حقیقت عهد بستی
شبی را با اقاقی ها نشستی
شُدی با قاصدک ها هم پیاله
شنیدی دردم از گل های لاله
تمام قاصدک ها را شمردم
چه گویم بی تو درهرلحظه مُردم
تو گفتی بازی وُ مَدهوش پرواز
(کبوتر با کبوتر باز با باز)
کبوتر های شعرم بی تو مردند
به چنگ باز وحشی سر سپردند
دگر آب از سرم بُگذشته برگرد
از آن آبادی گمگشته بر گرد
تمام جاده ها بوی تو مـی داد
خبر از خانه و کویِ تو می داد
دلم با نبض جاده خو نـکردست
چرا که دست او را رو نکردست
چرا این جاده ها انقدر پستند!؟
به پیکار و فریب دل نشــستند
دل بی چاره ام هی پا به جاده
هنوزم تن به نومیدی نداده
دگر یعقوب چشمم نا نــــدارد
ز مردن ذره ای پروا نــــدارد
تو را جان اقاقی های شبگرد
دراین عمری که باقی مانده برگرد
بیا تا جاده ها پایان بــــــگیرند
کبوتر های شعرم جان بــــگیرند
بیا و چکَّه کن بر تــــار و پودم
چپاول کن همه بود و نـــــبودم
بیا که باورم زخمِ تـو دارد
چه دنیایی که با اَخم تودارد
بیا و ساده کن مفــهوم من را
بشوران معنی عاشق شدن را
تجلی کن برقصان سادگی را
بلرزان پیکر دلدادگی را
تمام سوره های چشم خود را
ببار و سایه افکن بر دل ما
مبادا دست رفتن را بگیری
بمان تا در حقیقت جا بگیری
حقیقت ریشه در چـــشم تو دارد
که خورشید از نگاهت پرتو دارد
بتاب ای آیه های سبز هـــستی
تو ای سیمرغ حالت های مستی
مرا محصور چشم وپلک خود کن
دلم را با نگاهی ِملک خـود کن
برقصان واژه های دل خوشی را
بُکش رسم بدِ عاشق کُــشی را
لفظِ مجنون
ای غزل ها سایه ام را باد برد
مثنوی درشاخه ی اِنــکار مرد
من وجودم پیـچش یک تاک بـود
ریشه ام گویی که در افلاک بود
من نمازم بی حضور دل نبـــود
سجده گاهم معبدی از گل نبود
آتشم را فــــصل سرما بـرده اند
هوش من گویی به یغما برده اند
من گناهم اشتـــــباهی بود وبس
لحظه ای محو نگاهی بود وبـــس
من زسینم خون غیرت می چکــد
از دهانم آب حــیرت می چکــد
من ز عشقت بی تحمل گشته ام
پیچگی در ساقه ی گل گشته ام
می روی غافل ز احســـاس منی
ساقیا گویا تو عبـــاس مـــنی
واژه ای در حیرتت گل می دهــد
یک ترانه هدیه بلبل می دهد
مشق عرفان می دهد چشمان تو
نبض عرفان می تپــد در جـــان تو
مــن پر از گُـــل بودم و یاس ســپید
من پر از سجاده های سبـــز بیــــد
ســـاده ای امـــا پُــــر از راز ازل
تلخی اما خوردنــــی تر از عسل
می دوی اما چرا بــــر دور مــن!؟
بـــار غم داری چرا از جُـــور من!؟
لحظه ای بشکن سکوت وَهم را
برطرف کن این غم بی رَحـــم را
تو رسولِ لــــفظ مجنون مــنی
وارث هـر قـطره یِ خونِ مـنی
تو خــزانی و بـــــهارم را بگـــیر
با نـــگاهی اخـــــتیارم را بــگیر
چشم توگویی که همزاد من است
چشم تو تعبیر فریــاد من اســـت
چشم تو آیـــینه را حل می کــــند
وز نـــگاهت برکه غلغل می کنــد
چشم تو هـمواره در یاد من است
قصه ی شیرین و فرهاد من است
چشم تو صــد آیه اثـــبات جــنون
حک شده روی نگـاهت ردِّ خــون
با تو مـــسکور شــقایق می شـوم
بی اراده مست و عاشق می شوم
تو به صد جــلوه مرا دیــوانه کن
گرد چشمــت بال یک پروانه کن
تو که خورشید از نگاهت می دمد
یا غزال از چــشم هایت مــی رمد
با نگاهی زیر و رو کن عــشق را
یک قدم مانده تو رو کن عشق را
تو حضور سبز یک ســبزینه ای
انعکاس طـیفی از آییـــنه ای
تو شبیه رقـــص امــواج جـــنون
مثل آن حسی که می بارد درون
ای شکار لــــحظه های ناب من
ای تو تعبیر قــــشنگ خواب من
ای غـزال دشـــت های مثـــنوی
ای تو مست از باده های معنوی
درک من زخمی ز معنای تو شد
عمر من صرف معـــمای تو شـد
می شـــتابی در نگارســـتان بید
با لباسی پر ز گلـــهای سـپـــــید
من تو را دعوت به رویا می کنم
دعوتی بر ترک دنــــیا می کنم
تو مرا با غصه همـــسو می کنی
می روی کوچ پرســـتو می کـنی
ای تو حورُ العَینِ فِی الدُّنیا یِ من
ای تو اِعـــجاز وُ یَدِ بَیــــضایِ من
یاد ایــــام طـــلایی مـــان بـــــخیر
لــــحظه های آشــــنایی مان بخیر
یاد روزی که تلاقــی داشــتــیم
یک قــــرار اتـــفاقی داشــتــیم
یک قرار همچون تلاقی درعــدم
شـــوق دیدار اقـــاقی دم به دم
یک قرارهمچون خَلع درآسمان
یک قـــدم بـــالا تر از بُعدِ زمــان
یک قرار از جنس قالی داشــتیم
پاتقی در این هوالی داشتـــیم
یک قــــرار مـــطـلقا بی ادعـــا
مثل آن احساس ناشــی از دعا